ما می نویسیم...
ای همه وجود من
نبود تو نبود من
سلام به همه دوستانی که همیشه به ما لطف دارن و هیچوقت تنهامون نمی گذارن. عرض به حضور همه شما دوستان که قراره وبلاگ لیلا پاک بشه و دلیلش هم اینه که وقت نمی کنیم به تنهایی وبلاگهامونو آپ کنیم. به ناچار یکی رو پاک می کنیم تا به یکی دیگه خوب برسیم.(خودمونیم وبلاگ من از وبلاگ لیلا بهتر نیست؟؟!!)به هر صورت از بین وبلاگ ما دو تا ، وبلاگ ایشون انتخاب شد و به زودی حذف میشن. واسه نظراتی که دادین متآسفم چون پاک میشه...دیگه اینکه واسه ما دعا کنین. واسه من بیشتر دعا کنین آخه یه شرایطی دارم که بعد بهتون میگم. فقط از خدا بخواین خیال واقعی موفق بشه.
ممنون از همتون. منم به یادتون هستم.
كيفيت تولد آقا امام زمان(عج)
آفتاب وجود دوازدهمين پيشواي ولايت در آسمان وجود بشريت در نيمه شعبان سال 255 هجري بر جهانيان پرتو افكند. در اين تاريخ هيچ اختلافي نيست و كليه علماي فريقَين (شيعه و سني) اتفاق نظر دارند. او همنام رسول اكرم(ص) و هم كنيه آن حضرت (ابوالقاسم) است. حضرت حكيمه خاتون- دختر امام محمدتقي (ع) وعمه امام حسن عسگري(ع) مي گويد:
در روز پنجشنبه- نيمه شعبان- به منزل برادرزادهام حضرت حسن بن علي العسگري(ع) رفتم. چون قصد مراجعت نمودم، حضرت فرمود: اي عمه، امشب را نزد ما باش كه در اين شب فرزند گرامياي متولد مي شود كه حق تعالي به او زنده مي گرداند زمين را به علم و ايمان و هدايت، بعد از آنكه مرده باشد به شيوع كفر و ضلالت.
گفتم: اي سيد من، مولود از كه به هم مي رسد. فرمود: از نرجس. پس برخاستم پشت و شكم نرجس را ملاحظه كردم، هيچگونه اثري از حمل،در او نديدم. در حالِ حيرت بودم كه حضرت فرمود: اي عمه، صبح اثر حمل او ظاهر مي شود، مَثَل او مَثل مادر موسي است. شب را تا نزديك صبح آنجا ماندم و اثري در نرجس خاتون نديدم. نزديك بود شكي در من پيدا شود كه ناگاه امام از حجره خود صدا زد: شك مكن، وقتش نزديك شده. ناگاه مقارن صبح صادق حالت اضطراب در نرجس ظاهر شد. او را در برگرفتم. امام دستور فرمود: سوره قدر را بر او بخوانم. شروع كردم به خواندن سوره قدر. در آن حال شنيدم كه آن طفل در شكم مادر در خواندن سوره با من همراهي مي كرد. من از اين واقعه ترسيدم. امام فرمود: اي عمه تعجب مكن از قدرت باري تعالي كه طفلان ما را به حكمت گويا مي كند. در اين موقع بين من و نرجس خاتون پردههايي حايل شد كه ديگر او را نمي ديدم. فرياد كنان نزد امام دويدم. حضرت فرمود: اي عمه، برگرد كه او را در جاي خود خواهي ديد. چون برگشتم پرده برداشته شده بود و در نرجس نوري مشاهده كردم كه ديدهام را خيره كرد و حضرت صاحب را ديدم- رو به قبله- به سجده افتاده، بعد انگشت سبابه را به آسمان بلند كرده و مي گويد: «اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلا اللهُ وَحدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ اَنَّ جَدي رَسولَ اللهِ وَ اَنَّ اَبِي اَميرَالمُؤمِنينَ وَصيُ رَسولِ اللهِ» و بعد يك يك امامان را شمرد تا به خودش رسيد.
بدرود تا روز موعود
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوندا می خواهم شهید شوم.
شهید در راه تو
خداوندا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده.
خداوندا روزی شهادت می خواهم که از
همه چیز خبری هست الاّ شهادت.
خداوندا تو صاحب همه چیز و همه کس هستی و قادر و توانایی.
ای خداوند کریم و رحیم و بخشنده ؛ تو کرمی به ما کن.
لطفی به ما فرما و مرا شهید در راه خودت قرار بده
با تمام وجود درک کردم ... عشق واقعیت را.
سردار شهید احمد کاظمی
برسد به دست حاج احمد کاظمی...
سلام خوبی؟
می دونم وقت نداری.باید هزار جا سر بزنی باید خونه همه بری برای دید و بازدید. می دونم سرت گرمه سر و سامون دادنه به خونه جدیدته.می دونم مهمون زیاد میاد و میره باید خوش آمد گویی کنی باید پذیرایی کنی. باید خوش آمد گویی بشنوی.
فقط یه چیز بگم و رفع زحمت کنم، حالا که اون بالا بلا ها خونتو ردیف کردی حالا که دیگه آبرو دار شدی و آبرو می خری حالا که گرون می خرن اون صفای دلتو حالا که . . .
به اون بالاییه بگو . . .
بگو وضعه ما پایینی ها خیلی خرابه. اگه به دادمون نرسه از دست میریما. خودت که بودی و دیدی و می دونی احتیاج نیست من بگم.بگو بهش که منتظریما . . .
منتظر صاحبه دلامون هستیم. داریم دلمرده میشیم مبادا بیاد و ما . . .
یه خورده اگه نوبتو جلو بندازه . . .
فکر کنم دیگه گرفتی چی میگم خودت دیگه تا آخرشو بخون بهش بگو یادش نره ها . . .
فکر کنم در خونتو می زنن بازم مهمون اومده باید پذیرایی کنی. برو به سلامت . نوکرتم هستم سلام منو به اهل بهشت برسون.
خوش دارم كه كولهبار هستي خود را كه از غم و درد انباشته است بر دوش بگيرم، و عصازنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم.
خوش دارم از همهچيز و همهكس ببرم و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم.
خوش دارم كه زمين زيراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد گردم.
خوش دارم كه مجهول و گمنام، به سوي زجرديدگان دنيا بروم، در رنج و شكنجه آنها شركت كنم، همچون سربازي خاكي در ميان انقلابيون آفريقا بجنگم تابه درجه شهادت نايل آيم.
خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را از اين زمين اشغال نكنم.
خوش دارم هيچكس را نشناسد، هيچكس از غمها و دردهايم آگاهي نداشته باشد، هيچكس از راز و نيازهاي شبانهام نفهمد، هيچكس اشكهاي سوزانم را در نيمههاي شب نبيند، هيچكس به من محبت نكند، هيچكس به من توجه نكند، جز خدا كسي را نداشته باشم، جز خدا با كسي راز و نياز نكنم، جز خدا انيسي نداشته باشم، جز خدا به كسي پناه نبرم.
خوش دارم آزاد از قيد و بندها، در غروب آفتاب، بر بلندي كوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده كنم، و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم، و اين زيبايي سحرانگيز با پنجههاي هنرمندش، با تاروپود وجودم بازي كند، قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درونم را آزاد كند، اشك را كه عصاره حيات من است، آزادانه سرازير نمايد، عقدهها و فشارهايي را كه بر قلبم و بر روحم سنگيني ميكنند بگشايد، غمهاي خفهكننده را كه حلقومم را ميفشرند، و دردهاي كشندهاي را كه قلبم را سوراخسوراخ ميكنند، با قدرت معجزهآساي زيبايي تغيير شكل دهد، و غم را به عرفان و درد را، به فداكاري مبدل كند و آنگاه حياتم را بگيرد، و من، ديوانهوار، همه وجودم را تسليم زيبايي كنم، و روحم به سوي ابديتي كه از نورهاي «زيبايي» ميگذرد، پرواز كند و در عالم آرامش و طمأنينه، از كهكشانها بگذرم و براي ابقاء پروردگار به معراج روم، و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملكوتي لذت ببرم.
خوش دارم كه در نيمه هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم، با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم، آرامآرام به عمق كهكشانها صعود نمايم، محو عالم بينهايت شوم، از مرزهاي عالم وجود درگذرم، و در وادي فنا غوطهور شوم، و جز خدا چيزي را احساس نكنم.
خوش دارم كه كولهبار هستي خود را كه از غم و درد انباشته است بر دوش بگيرم، و عصازنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم.
خوش دارم از همهچيز و همهكس ببرم و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم.
خوش دارم كه زمين زيراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد گردم.
خوش دارم كه مجهول و گمنام، به سوي زجرديدگان دنيا بروم، در رنج و شكنجه آنها شركت كنم، همچون سربازي خاكي در ميان انقلابيون آفريقا بجنگم تابه درجه شهادت نايل آيم.
خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را از اين زمين اشغال نكنم.
خوش دارم هيچكس را نشناسد، هيچكس از غمها و دردهايم آگاهي نداشته باشد، هيچكس از راز و نيازهاي شبانهام نفهمد، هيچكس اشكهاي سوزانم را در نيمههاي شب نبيند، هيچكس به من محبت نكند، هيچكس به من توجه نكند، جز خدا كسي را نداشته باشم، جز خدا با كسي راز و نياز نكنم، جز خدا انيسي نداشته باشم، جز خدا به كسي پناه نبرم.
خوش دارم آزاد از قيد و بندها، در غروب آفتاب، بر بلندي كوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده كنم، و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم، و اين زيبايي سحرانگيز با پنجههاي هنرمندش، با تاروپود وجودم بازي كند، قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درونم را آزاد كند، اشك را كه عصاره حيات من است، آزادانه سرازير نمايد، عقدهها و فشارهايي را كه بر قلبم و بر روحم سنگيني ميكنند بگشايد، غمهاي خفهكننده را كه حلقومم را ميفشرند، و دردهاي كشندهاي را كه قلبم را سوراخسوراخ ميكنند، با قدرت معجزهآساي زيبايي تغيير شكل دهد، و غم را به عرفان و درد را، به فداكاري مبدل كند و آنگاه حياتم را بگيرد، و من، ديوانهوار، همه وجودم را تسليم زيبايي كنم، و روحم به سوي ابديتي كه از نورهاي «زيبايي» ميگذرد، پرواز كند و در عالم آرامش و طمأنينه، از كهكشانها بگذرم و براي ابقاء پروردگار به معراج روم، و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملكوتي لذت ببرم.
خوش دارم كه در نيمه هاي شب، در سكوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم، با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم، آرامآرام به عمق كهكشانها صعود نمايم، محو عالم بينهايت شوم، از مرزهاي عالم وجود درگذرم، و در وادي فنا غوطهور شوم، و جز خدا چيزي را احساس نكنم

